*#* حرفهای جالب شیطونک*#*

۱) از یه خیابان فرعی میخواهید وارد خیابان اصلی شوید.

چرا باید بیش از همه مواظب موتور سیکلت سوارها باشید ؟

الف) چون همینجوری سرشون رو میندازن پایین میان تو تقاطع .

ب) چون سهمیه بنزینشون کمتره و گناه دارن .

ج) چون خیلی کوچیک هستند و ما ریز میبینیمشون .

د) ممکنه موتور پلیس باشه ، بعد آب بیار و حوض خالی کن.

۲) خط ممتد دوگانه به چه معناست؟

الف) برای تاکید اینکه دو خط موازی هیچوقت به هم نمیرسن.

ب) به معنی اینکه باید این دو خط رو بگیری همینجوری بری .

ج) یعنی اینکه دور زدن ممنوع ولی… یه دفعه میتونید دور بزنید

که حال همه گرفته بشه .

د) یعنی موش تو سوراخ نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت.

۳) وقتی چراغ زرد رو دیدید باید چه کار کنید؟

الف) اگر حتی ۱ ثانیه هم مونده تا چراغ قرمز بشه گازشو بگیرید و برید.

ب) اول یواش برید بعد که دیدید کسی حواسش نیست بازم گازش رو

بگیرید و برید.

ج) یعنی چیزی دیگه به اتمام کارت سوختت نمونده..براتون متاسفم

د) هیچ خطری شما رو تهدید نمیکنه پس با خیال راحت گازتون رو تا ته

بگیرید و برید

+ نوشتم در  90/03/26ساعت 0:22  با دستای ثمین(شیطونک) | 
گوینــــــــد مرا چـــو زاد مـادر روی کاناپه، لمــــیدن آموخت

شب ها بر ِ مـــاهــواره تا صبــح بنشست و کلیـپ دیدن آموخت

برچهـــره، سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت

بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش تا رســم کمان کشـیدن آموخت

هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح آیین ِ چروک چیـــــدن آموخت

دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار همـــــواره طلا خریدن آموخت

با دایــــــی و عمّه های جعــــلی پز دادن و قُمپُــــــزیدن آموخت

با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند از قوم شــــوهر، بریدن آموخت

آســــــوده نشست و با اس ام اس جک های خفن، چتیدن آموخت

چون سوخت غذای ما شب وروز از پیک، مدد رسیــــدن آموخت

پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت

بابــــــام چــــو آمد از سر کـــار بیماری و قد خمیـــــدن آموخت

+ نوشتم در  90/03/26ساعت 0:19  با دستای ثمین(شیطونک) | 
هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید

بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و

مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه

استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان

باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان

را آدم می كند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.

مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند،

 ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد

ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند

كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده.

مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختارهم

 از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان

 اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی

باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با

پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز

بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی

را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و

خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی

 می خوری خش خش هم می كند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود

خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور

شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند

پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر

زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش

توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و

دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر

دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت

می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با

عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!این بود انشای من

+ نوشتم در  90/03/26ساعت 0:14  با دستای ثمین(شیطونک) | 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم،

امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه،

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،

از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،

مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی،

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی

فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:

 "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی،

یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری

 نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی،

بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی،

 اما توبه طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی

تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم،

با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی

با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه

می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی،

سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای

انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار،

تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را

جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و

فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و

باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی،

بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی،

نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد،

آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار

یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم،

چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر

و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام،

 من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی،

حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی،

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم،

منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای

از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای

یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق

منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

دوست و دوستدارت: خدا

+ نوشتم در  90/03/26ساعت 0:7  با دستای ثمین(شیطونک) | 
۱) مدرسه رفتن بی فایده است

چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه

 اگه خنگ باشی تو وقت معلمو.

۲) دنبال پول دویدن بی فایده است

چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.

۳) عاشق شدن بیفایده است

چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.

۴) ازدواج کردن بی فایده است

چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.

۵) بچه دار شدن بی فایده است

چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا

 بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.

۶) پیک نیک رفتن بی فایده است

چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا

خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.

۷) رفاقت با دیگران بی فایده است

چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا

ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.

۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است

چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی

ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.

۹) انقلاب کردن بی فایده است

چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا

پیروز میشی و دوست اعدامت میکنه.

۱۰) وبلاگ نویسی بی فایده است

چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری یا

بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.

(البته در هر دوحال فحشو میخوری )

+ نوشتم در  90/03/25ساعت 23:59  با دستای ثمین(شیطونک) | 
سلام بر تومیدونم که صدامو شناختی‌ پس خودمو معرفی‌ نمیکنم

شایدم نشناختی، منم غضنفرآااه ‌ای عشق من،

چند روز که دلم برات گرفته و گلبم مثل یه ساعت دیواری هر دقیقه

شصت لیتر آب را تقسیم بر مجذور مربع می‌کنه،

حالا بگو بقال محلما چند سالشه؟

امروز یاد آن روزی افتادم که تومن را دیدی و یک دل‌ نه صد دل‌ من

راعاشق خودت کردی.

 یادت می‌‌آید؟ای بابا عجب گیجی هستی‌، یادت نمی‌آید؟

خیلی‌ خنجی، خودم میگم.

اون روز که من زیر درخت گیلاس سر کوچه،

 لبو کوفت می‌کردم با بربری.

ناگهان پدرت تو را با جفتک از خانه بیرون انداخت

و من مثل اسب به تو خندیدم،

خیلی‌ از دست من ناراحت شدی.

ولی‌ با عشق و علاگه به طرف من آمدی.

 خیلی‌ محکم لگدی به شکم من زدی و رفتی‌.

آن لگد را که زدی برق از چشمانم پرید و حسابی‌ عاشقت شدم.

از آن به بعد هر روز من زیر درخت گیلاس می‌‌ایستادم تا تورا ببینم،

ولی‌هیچوقت ندیدم.

اول فکر کردم که شاید خانه تان را عوض کردید

ولی‌ بعدافهمیدم درخت گیلاس را اشتباه آمده بودم.

یک گاب عکس خالی‌ روی میزم گذاشتم و داخل آن نوشتم "عشقم"

هروقت آن رامیبینم به تو فکر می‌کنم و تصویر تو را به ذهن می‌‌آورم.

اینم بگم که من بدجوری گیرتیم هااااااااا !

مثلا همین دیروز داداشم داشت به گاب نگاه میکرد،

دو تا زدم تو سرشو بهش گفتم مگه تو خودت ناموس نداری

 به دخترمردم نگاه میکنی‌؟

راستی‌ این شماره‌ای که به من دادی خیلی‌ به دردم خورد.

هر روز زنگ میزنم و یک ساعت باهات درد‌ دل‌ می‌کنم

و تو هم هی‌ میگی‌ "مشترک مورد نظر درشبکه موجود نمی‌باشد"

من که میدونم منظورت از این حرفا چیه!!

منظورت اینه که توهم به من عشق میورزی، مجه نه!؟

یه چیزی بهت میگم ولی‌ ناراحت نشی‌، گوساله!

این چه وضع ابراز عشقه؟ناراحت شدی؟

خاک بر سر بی جنبت!! آدم انقد بی جنبه؟

ولی‌ میدونم یکی‌ از این روزا سرتو میندازی پایین

و عین بچهٔ آدم میای توخونهٔ من،

راستی‌ خواستی‌ بیای ده تا نون بربري هم سرراهت بجیر!

یه روزی میام خواستگاریت، می‌خوام خیلی‌ گرم و صمیمی‌

باباتو ببوسم وچندتا شوخی‌ دستی‌ هم باهاش می‌کنم

که حسابی‌ اول زندگی باهم رفیق بشیم،

راستی‌ کلهٔ بابت مثل نور افکن میمونه.

بعد عروسی‌ بهش بجو خیلی‌ طرفخونهٔ ما پیداش نشه.

من آدم کچل میبینم مزاجم بهم میریزه!

چند وقت پیش یه دسته گل برات از باغچه کندم

که سر کوچتون دادمش به یهدختر دیگه،

فچر بد نکن! دختر داشت نگاهم میکرد منم تو رودرواسی

جیر کردم گل‌ رو دادم بهش، اونم لبخند ملیحی از ته روده اش به من زد.

درسته دخترهاز تو خیلی‌ خوشگل تر بود ولی‌ چیکار کنم که بیخ ریش

خودمی.راستی‌ من عاشق قورمه سبزی ام (البته بعد از تو) اگه برام

خواستی‌ درستکنی‌ حواست باشه، بی‌ نمک بشه، بسوزه ، بد طعم بشه

همچی لگدي بهت میزنمكه نفهمي از من خوردي يا از خر!

خلاصه اینکه بی‌ قراری نکن، یه خط شعر هم برات گفتم.

خوشت اومد اومد، نیومد به درک!

بی‌ تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم / فکر نکن یاد تو بودم،

داشتماونجا ول می‌گشتم غضنفر تو...

+ نوشتم در  90/03/25ساعت 23:47  با دستای ثمین(شیطونک) | 

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از

همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

 مثلا" قایم باشک؛

همه از این پیشنهاد شاد شدند دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می

گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال

دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به

شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛ لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و

نمیتوانست تصمیم بگیرد.

 و جای تعجب هم نیست

چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید,

عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی،

 تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و

لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛

هوس در مرکز زمین؛

یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛

 تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و

هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد.

 و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود

 واز میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت :

« من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»

عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی،

 اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است

 و دیوانگی همواره در کنار اوست.

+ نوشتم در  90/03/25ساعت 23:34  با دستای ثمین(شیطونک) | 

کاش بودیم آن زمان کاری کنیم

از تو و طفلان تو یاری کنیم

کاش ماهم کربلایی می شدیم

در رکاب تو فدایی می شدیم


در محرم قلب سوزان می خرند

در محرم چشم گریان می خرند

در محرم هرکه شد محرم به دوست

عطر بوی کربلا در قلب اوست

+ نوشتم در  89/09/19ساعت 23:19  با دستای ثمین(شیطونک) | 

· To fall in love.

عاشق شدن

· To laugh until it hurts your stomach.

انقدر بخنديد که دلتون درد بگيره

· To find mails by the thousands when you return from a

vacation.

بعد از اينکه از مسافرت برگشتيد ببينيد هزار تا ايميل داريد

· To go for a vacation to some pretty place.

به يه جای خوشگل بريد برای مسافرت

· To listen to your favorite song in the radio.

به آهنگ مورد علاقتون از راديو گوش بديد

· To go to bed and to listen while it rains outside.

به رختخواب بريد و به صدای بارش بارون گوش بديد

· To leave the! shower and find that the towel is warm.

از حموم که اومديد بيرون ببينيد حو لتون گرمه !

· To clear your last exam.

آخرين امتحانتون رو پاس کنيد

· To receive a call from someone, you don't see a lot, but

you want to.

يه کسی که معمولا' زياد نميبينينش ولی دلتون می خواد ببينيد بهتون تلفن

کنه

· To find money in a pant that you haven't used since

last year .

توی يه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کرديد پول پيدا کنيد

· To laugh at yourself looking at mirror, making

faces

برای خودتون تو آينه شکل در بياريد و بهش بخنديد

· Calls at midnight that last for hours

تلفن نيمه شب داشته باشيد که ساعتها هم طول بکشه

· To laugh without a reason.

بدون دليل بخنديد

· To accidentally hear somebody say something good

about you.

بطور تصادفی بشنويد که يه نفر داره از شما تعريف می کنه

· To wake up and realize it is still possible to sleep for a

couple of hours.

از خواب پاشيد و ببينيد که چند ساعت ديگه هم می تونيد بخوابيد

· To hear a song that makes you remember a special

person.

آهنگی رو گوش کنيد که شخص خاصی رو به ياد شما می ياره

· To be part of a team.

عضو يک تيم باشيد

· To watch the sunset from the hill top.

از بالای تپه به غروب خورشيد نگاه کنيد

· To make new friends.

دوستای جديد پيدا کنيد

· To feel butterflies! in the stomach every time that you

see that person.

وقتی 'اونو' ميبينيد دلتون هری بريزه پايين !

· To pass time with your best friends.

لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنيد

· To see people that you like, feeling happy.

کسانی رو که دوستشون داريد رو خوشحال ببينيد

To use a sweater of the person that you like and find

that it still smells of their perfume.

پليورش رو بپوشيد و ببينيد هنوزم بوی عطرش رو ميده

See an old friend again and to feel that the things have

not changed.

يه دوست قديمی رو دوباره ببينيد و ببينيد که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach.

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنيد

To have somebody tell you that he/she loves you.

يکی رو داشته باشيد که بدونيد دوستتون داره

To laugh .......laugh. .......and laugh ...... remembering

stupid hings done with stupid friends

يادتون بياد که دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخنديد وبخنديد و ....... بازم بخنديد 

These are the best moments of life....

اينها بهترين لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them.

قدرشون رو بدونيم

'Life is not a problem to be solved, but a gift to be

enjoyed'

زندگی يک مشکل نيست که حلش کرد بلکه يه هديه است که بايد ازش

لذت برد. 

+ نوشتم در  89/09/05ساعت 17:17  با دستای ثمین(شیطونک) | 

همسرم می گفت بد جوری هراسانم همش

در آ یینه بین و فال و فنجانم همش

حال و روزم از لحاظ روحی اصلا خوب نیست

هیچ می پرسی چرا در پای قلیانم همش؟

صبح، بی بی گل برایم یک خبر آورده بود

ازهمین رو با تاسف ، کلّه جنبانم همش

عاقبت تصویب شد قانون تجدید فراش

دارم احساس بدی، غمگین و نالانم همش

مثل سیر و سرکه می جوشد دلم ، دلواپسم

چونکه با اسم هوو می لرزد این جانم همش

همسر خوبی نبودم ، می پذیرم کاملا

خاطرت آسوده باشد فکر جبرانم همش

مُرد دیگر آن زن خود خواه لوس بی ادب

بعد از این یک خانم خوش خلق و مامانم همش

بوده ام ولخرج تا امروز اما بعد از این

در -- کفش و لباس و کیف ارزانم همش

هرچه می خواهی برایت می پزم عالی جناب

قرمه سبزی یافسنجان ؟تحت فرمانم همش

جای کافی شاپ و استخر و سونا و سینما

بیشتر پیش شما در خانه می مانم همش

جیغ هایم ، نعره هایم ،اخم هایم را ببخش

یک مریضی بود و فعلا تحت درمانم همش

نیستی آش دهن سوزی ولی با این همه

بی شما حس می کنم در سطر پایانم همش

گفتم ای یارم، نگارم، همسرم اصلا نترس

کاسبی ها راکد و در اوج بحرانم همش

بنده فکر پاس چک هامم نه تجدید فراش

هیچ می پرسی چرا سر در گریبانم همش

ازدواج این روزها آن هم مجدد، ساده نیست 

تازه از آن بار اول هم پشیمانم همش

+ نوشتم در  89/08/07ساعت 15:34  با دستای ثمین(شیطونک) | 

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره

کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت.

مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و

خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند

که تو بنده ای ازبندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و

نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و

آثار اخلاص در او تجلی یافت.

روزی گذر پادشاه برمکان او افتاد، احوال وی راجویا شد و دانست که

جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی

خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند.

جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد.

همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و

به مکانی نامعلوم رفت.

ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان

پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت.

گفت:تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی، چرا

وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست، از

آن فرار کردی؟

جوان گفت: «اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود،

پادشاهی را به در خانه ام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا

پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟»

+ نوشتم در  89/07/02ساعت 16:44  با دستای ثمین(شیطونک) | 

من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم.

چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي

عادت نماز مي خوانند .

«دکتر علي شريعتي»

+ نوشتم در  89/07/02ساعت 16:32  با دستای ثمین(شیطونک) | 

شب بود؛ اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود، حسنک مدت های

زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار

جین و تی شرت تنگ به تن میکند. او هر روز به جای غذا دادن به

حیوانات جلوی آینه به موهایش ژل می‌زند.. موهای حسنک دیگر مثل

پشم گوسفند نیست، چون او به موهای خود گلد می زند. دیروز که

حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند چون او با پطروس چت میکرد.

پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می‌کرد.

روزی پطرس دید که سد سوراخ شده است اما انگشت او درد می کرد

چون زیاد چت کرده بود..او نمی‌دانست که سد تا چند لحظه دیگر

می‌شکند و ازاین رو در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم ختم او

کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل

ریزش کرده بود. ریز علی دید کوه ریزش کرده است اما حوصله

نداشت.ریز علی سردش بود و دلش نمی‌خواست لباسش را در آورد.

او چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها

بررخورد کرد و منفجر شد تمام مسافران و کبری مردند اما ریزعلی

بدون توجه به خانه بازگشت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان

چند سالی بود که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او

حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلاً حوصله مهمان ندارد. او پول

ندارد تا شکم مهمانان را سیرکند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما

گوشت ندارد. آخرین باری که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او

گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو هم گله ای ندارد چون

دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد و به این دلیل است که دیگر در

کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ دیگر وجود ندارد...

+ نوشتم در  89/07/02ساعت 0:47  با دستای ثمین(شیطونک) | 

عيد آمد و خنده به لبان شد / با ساز دلم شاد وروان شد

مستانه زدم سوي تو آهنگ / دوستانه دلم به آسمان شد


مهماني خوبي بود كاش او هم بگويد مهمان خوبي بود

عيدتان مبارك

+ نوشتم در  89/06/19ساعت 1:10  با دستای ثمین(شیطونک) | 

کنون رزم ویروس و رستم شنو   دگرها شنیدستی این هم شنو

که اسفندیارش یکی دیسک داد    به گفتا به رستم که ای نیکزاد

  که بگرفتم ازسایت افراسیاب      دراین دیسک با شد یکی فایل ناب 

چنین گفت رستم به اسفندیار    که من گشنمه نون سنگک بیار

جوابش چنین داد خندان طرف     که من نون سنگک ندارم به کف

برو حال میکن بدین دیسک هان    که هم نون  و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه اش     شتابان به دیدار رایانه اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت       مرآن دیسک را در درایوش گذاشت

نکرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت      یکی لیست از روت دیسکت گرفت

در آن دیسک دیدش یکی فایل بود       بزد اینتر آنجا و اجرا نمود

کزان یک دمو شد پس از آن عیان       با فیلم وموزیک و شرح وبیان

به ناگه چنان سیستمش کرد هنگ        که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر بار ریست نمود      همی کرد هنگ و همان شد که بود

تهمتن کلافه شد و داد زد     ز بخت بد خویش فریاد زد

تهمینه فریاد رستم شنید       بیامد که لیسانس رایانه بود 

بدوگفت رستم همه مشکلش      وز آن دیسک و برنامه خوشکلش

چو رستم بدو داد قیچی و ریش       یکی دیسک بوتیبل آورد پیش

به ناگه یکی رمز ویروس یافت      پی حذف امضای ایشان شتافت

چو ویروس را نیک بشناختش      مر از بوت سکتور برانداختش

به خاک اندر افکند ویروس را      به رایانه زد تهمتن بوس را

چنین گفت تهمینه با شوهرش      که این بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خریت مکن        زرایانه اصلا تو صحبت مکن

قسم خورد رستم به پروردگار      نگیرد دگر دیسک از افراسیاب

+ نوشتم در  89/06/14ساعت 2:54  با دستای ثمین(شیطونک) | 

همسرشناسی سنتی:

اگر همسرتان شبها دیر به منزل می آید، لابد کار دارد که دیر می آید. 

اگر همسرتان به شما خرجی نمی دهد، لابد خرجهای مهمتر از منزل

دارد، جیک تان هم در نیاید.

اگر همسرتان اجازه می دهد که بیرون از منزل هم کار کنید، 

از اینکه شما را قابل دانسته تا هم در منزل و هم بیرون از منزل کار

کنید، از او تشکر کنید.

اگر همسرتان به کوچکترین حقوق زنان بی توجه است، حقتان است 

اگر تحویلتان هم بگیرد شما به او می گوئید زن ذلیل. 

اگر همسرتان شلوارش چند تا شد و به تبع آن چند تا زن دیگر هم

گرفت،

خوشحال باشید که می تواند یک تنه از پس چند زن بر بیاید!!! 

مگر اوایل ازدواج همین مردانگی را دوست نداشتید؟!

اگر همسرتان برای شما هدیه نمی خرد، رویتان را زیاد نکنید! 

او خودش برای شما بزرگترین هدیه است! و یا لااقل بزرگترین هدیه که

شما را همیشه تحمل می کند!


زی ذی لوژی (شوهرشناسی مدرن)

اگر شوهرتان شبها دیر به منزل می آید، درب را به رویش باز نکنید.

مبلغ مهریه را هم به او یادآوری کنید تا کامروا شوید!

آگر شوهرتان از شما انتظار پذیرائی دارد، یک هفته او را ترک کنید.

از هفته آینده خودش هر شب برایتان کاپوچینو درست خواهد کرد.

اگر شوهرتان موافق نیست که شماهر جایی می خواهید بروید،

مگر شما منتظر اجازه او بودید؟! خوب بروید. تازه بعد هم غر بزنید که

از این زندگی خسته شدین.

اگر شوهرتان به شما پول نمی دهد، شما هم به او روندین! دو سه روز

کم محلی هم بی اثر نیست.

اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بیرون از منزل نیست، خانه را

به گند بکشید

بی حوصلگی به را بیندازید افسرده باشید تا شما را به کار بیرون از

منزل تشویق کند!

اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بیرون از منزل هست،از زیر

کار کردن در برید

وانمود کنید که دوست ندارید نحوه جارو کردن و ظرف شستن و… را

به او آموزش دهید!

هرچند آقایون همه بلد هستن.

اگر شوهر شما فمینیست نیست، زن ذلیل که هست.

اگر شوهرتان به مسائل شما بی اعتناست شما بی اعتنا تر باش.

ازصبح تا امدن او با دوستان گپ بزنید تا چشمتون به او افتاد قیافه

بگیزرید که ناراحت هستید.

اگر شوهرتان هوس تجدید فراش کرد، بدانید که بیچاره حق داره

نتیجه گیری اخلاقی 

زنان سنتی هر چه سرشان بیاید حقشان است! لیاقت شوهر مهربان و به

قول خودشان زی زی را ندارند.

زنان مدرن لیاقت هیچ چیز را ندارند. چون از زی زی بودن

شوهرانشان سوء استفاده می کنند!

هر چه به سر مردا میاد از زی زی بودنشونه. 

+ نوشتم در  89/06/07ساعت 0:16  با دستای ثمین(شیطونک) | 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن

دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.

این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را

نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای

رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت

قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد

خود براه افتاد.یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد.

خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش

انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار

پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با

عجله از صحنه دور شد،کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان

داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می

‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر

محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهشبه ویلون ‌زن بود،

بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به

همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌ شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور

متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر،

اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و

سی و دو دلارعاید ویلون‌زن شد.

وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد،

نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون ‌زن همان (جاشوا بل) یکی ازبهترین

موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته

شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های

شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش

شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود. این یک داستان حقیقی

است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب

داده شده بود و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی،

سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

+ نوشتم در  89/06/06ساعت 23:33  با دستای ثمین(شیطونک) | 

فقرهمه جا سر ميكشد .......

فقر، گرسنگي نيست .....

فقر، عرياني هم نيست ......

فقر، گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند .........

فقر، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست .....

طلا و غذا نيست .......

فقر، ذهن ها را مبتلا ميكند .....

فقر، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا ته سر ميكشد .....

فقر، همان گرد و خاكي است كه

بر كتابهاي فروش نرفته يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي

را خرد ميكند ......

فقر، كتيبه سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته

ميشود .....

فقر، همه جا سر ميكشد ........

فقر، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..

فقر، روز را " بي انديشه" سر كردن است ...

+ نوشتم در  89/06/06ساعت 23:9  با دستای ثمین(شیطونک) | 

بعضی از آدمها را بايد چند بار خواند تا معنی آنها را فهميد

بعضی از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت

بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬بعضی جلد ضخيم

بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند

بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند

بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی آدمها تر جمه شده اند

بعضی تفسير می شوند.

بعضی از آدمها تجديد چاپ می شوند

بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای ديگرند

بعضی از آدمها دارای صفحات سياه وسفيداند

بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند

بعضی از آدمها قيمت پشت جلد دارند

بعضی از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش می رسند

بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند

بعضی ازآدمها را بايد جلد گرفت

بعضی از آدمها را می شود توی جيب گذاشت

بعضی را توی کيف

بعضی از آدمها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند

بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی ها معلومات عمومی

بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند

بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان

ازروی بعضی از آدمها بايد مشق نوشت

از روی بعضی آدمها بايد جريمه نوشت

به راستی ما کدام کتابيم؟؟؟

+ نوشتم در  89/06/06ساعت 23:3  با دستای ثمین(شیطونک) | 

هر زمان شايعه اي روشنيديد و يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد

اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!

روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد 

و گفت:سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟

سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن. قبل از اينکه به من چيزي

بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است

پاسخ دهي.

"مرد پرسيد:سه پرسش؟ سقراط گفت:بله درست است.

قبل از اينکه راجع به شاگردم با من صحبت کني،

لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.

اولين پرسش حقيقت است.

کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟

مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."

سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نمي داني که خبردرست است يا نادرست.
حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"

آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟

"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"

سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي

درمورد آن مطمئن هم نيستي بگويي؟

"مرد کمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.

آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند

است؟


"مرد پاسخ داد:"نه، واقعا…"

سقراط نتيجه گيري کرد:

"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت دارد و نه خوب

است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟"



+ نوشتم در  89/06/04ساعت 3:41  با دستای ثمین(شیطونک) |